تبليغاتX
اتهام به خود - درد دل های یک عزیز
می روم خسته و افسرده و زار ، سوی منزلگه ویرانه خویش...

من نه از روی اختیار

بلکه به اجبار!

شایدم از عشق دو یار

آمدم دنیا

کودکی شاد و شرربار

...

همه یکباره گذشت

قاصد تقدیر

صفحه پاره جوانی را

پیش چشمم گشود

از دروغ و دغل و حقه و نیرنگ

پول و هوس و شهرت و ثروت

پنجه در پنجه ذلت

دختران و پسرانش همه بازیچه شهوت

و من ساده در این خیل عظیم

همچو آهوی رمیده

یا غزالی بی پناه

زیر تیغ چشم روبهانی گرگ سیره

کو پناه؟!

کو سر و سایه؟!

کو نگاه عاشقانه؟!

پوچی و پستی و زشتی و پلشتی ... دنبالم

من از این دغدقه ها، خاطر آسوده ندارم

ناگهان صیاد بی رحم

تیری از جنس هوس

بر نگاه گرم من شلیک کرد

من ساده

بی خبر...رام گشتم

دل به او دادم و دام گشتم

من به آغوشش پناه آوردم

دست در دست رقصیدیم

تا که یک روز از صدایش مرگ ریخت

او نقابش برداشت

حرفهای سرد و بی روح

خنده های زهرآلود

دیده اش این همه زشت!

قلب و این همه قصاوت!

هوس و این همه پستی!

گرگ وحشی کنج بیشه

نقش شاپرک می کرد

هدفش بازی بود

بازی شهوت

ومنم قربانی اش!

من گل نیلوفری بودم

خانه ام همچون گلستان

از جفا یش اینچنینم

در سکوتم

سپر انداخته برآبم و مرداب نشینم

من گناهم چیست؟

هدفش بازی بود

بازی شهوت

ومنم قربانی اش!

 ...

ـــ نه

تو قربانی نیستی

تو فروغ سحری

موج بی آرامی

جویباری

تو در مرداب اگر ساکن نشستی

بهر تسکین همان زخم هاست

حیف است دراین قافله بازنده شوی

درد است که در عشق شرمنده شوی

زندگی صحنه درگیری هاست

جنگ و جدل و خونریزی

تو در این معرکه آبدیده شدی

آنچه می افزاید ترس و واهمه را

لرزش دیگر توست

ریزش خاطره هاست

به فراموشی بسپار

آرام زندگانی کن

در خاطره هستی تو...

 

(نکته:دوستان عزیز همانطور که در ابتدا گفتم ، این ها درد دل است ،شعر نیست!)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 0:49  توسط سـوتــه دل  |