تبليغاتX
اتهام به خود - تنهاترین مرد خدا
می روم خسته و افسرده و زار ، سوی منزلگه ویرانه خویش...

چه بیرحمانه گلبرگ های نیلو فرش را شکستند

 

آه!...

 

 این گل انگار غنچه ای در آغوش داشت

 

چقدر تنها شده...

 

همان ها که برایشان آبرو گذاشته بود ، حالا جواب سلام نمی دهند

 

درد دل را به کودکان سه ، چهار ساله بگوید یا همسایه های به خون تشنه؟!

 

نه...درد دل را به چاه باید گفت.

.

.

.

ساعتی بیشتر نمانده، بیا به خیل مرغانی برسیم که دامن مولا گرفته اند، شاید...

 

اما نه! لحظه شماری کنید. . .

 

مرادی شمشیر تیز می کند

 

ابن ملجم علی(ع) را می کشد تا به بهشت برود!

 

خاک بر سر این بهشت

.

.

.

چشم ها را التماس کنید

 

اشک ها را رها کنید

 

کم کم یتیم می شویم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 2:46  توسط سـوتــه دل  |