|
|
|
|
|
بی گمان پائیز سلطان فصلهاست...
...هنوزخورشید ازاولین روز پائیز رونگرفته بود.
همچنان بی هدف گامهایم را برفرش زمین می کوبیدم تا به کنار برکه ای رسیدم که آب آن همچون
سفره سفیدی گسترده بود و کلبه ای حصیری درجزیره ای کوچک در میان آن بنا شده بود.
از لب برکه تا جزیره بجای پل، تنه سپیداری انداخته بودند که باریک بود و عبورازآن صعب.
با احتیاط ازروی آن عبورکردم و به درون کلبه رفتم، کلبه ای بود به شکل مستطیل که بام و سقف و
دیوارهایش ازشاخ و برگ وعلف پوشیده بود.
پیدا بود که کلبه را برای شکار در فصل بهار بنا کرده بودند تا شکارچیان درتوقف های چند روزه
استراحتگاهی داشته باشند.
در کف کلبه فرشی از برگ گیاهان سبز گسترده بود، در گوشه ای از کلبه کنده درختی بود که کار
صندلی می کرد. . . به! که چه آشیانه ای بود آن کلبه!
همین که ازکلبه خارج شدم خنکای نسیم پائیزی صورتم را نوازش داد.
مرغان آبی بیشه زمزمه سرمی دادند وکم کم برای شب بسوی لانه هاشان می پریدند.
سنجاقکها در نیزار به هرسو می پریدند وآخرین پشه ها را شکار می کردند.
پرندگان درساحل نوک به خاک می زدند و در پی طعمه ای برای جوجه ها بودند.
مرغابی زیبائی به رنگ قهوه ای و خاکستری درحالی که بچه هایش بدنبالش روان بودند برسطح آب
می سرید و نوک برآب میزد و با صداها ئی که می کرد، معلوم بود می خواهد بچه هایش را برای رفتن
به لانه جمع کند، اما بچه های بازیگوش به صدای مادر توجهی نمی کردند و در میان گلهای نیلوفر
که بر آب سپر انداخته بودند ، می گشتند.
کم کم سایه ای بر برکه افتاد که معلوم شد خورشید دیگر میلی به تابش براین طبیعت زیبا ندارد.
محو تماشای نیلوفر آبی بودم که بی اختیار مشتی از آب بر صورتم پاشیدم ، چه شیرین وخنک!
در کنار برکه در زیر نور مهتاب قدم می زدم که خش خش شکستن برگهای خشک،زیباترین
موسیفی طبیعت را با نت هایی از جنس پائیز می نواخت.
جیرجیر جیرجیرکها و زوزه باد در میان نیزاراین صدای دلنشین را دوچندان زیبا می نمود.
واینگونه تماشائی ترین سکانس طبیعت دراولین غروب زیبا ترین فصل زندگی بر صفحه ای از رویا های
من کلید خورد.
درود بر تمام قلبهای پائیزی. |
||