|
|
|
|
|
خردسال بودم
لبریز از کودکی کار من گریه و بازی بود، گریه شیرین! می رویم پارک، بابامی گفت، اگر گریه نکنی توپ بازی، تاب و سرسره دلم پفک می خواست، بهانه نمکی! اتل متل توتوله، عمو زنجیر باف... سالها بی تفاوت می رفت من کلاس اولی شدم بابا آب داد، آن مرد آمد... عصرها پای تلوزیون: دور دنیا در هشتاد روز حنا دختری در مزرعه، همیشه تلخ بود بچه های کوه تاراک، جکی وجیل یوگی و دوستان خانواده دکتر ارنست، همان رابینسون حالا هاکلبری فین باخانمان، پرین با آن لهجه نازش و خیلی دوست داشتنی هایی دیگر... ناگهان کودکیم را قاپیدند تاب و سرسره را، کارتون های قشنگ آغوش مامان، نوازش بابا همه را دزدیدند میگویند بالغ شدی سرشار از شهوت... درس بخوان، پارک نرو اه....نصیحت می کنند که چه راه است وچه چاه. من راه آنها را دوست ندارم پول، قدرت، سینما(یا هر کجا)البته با دوستان ناجنس(بخوانید جنس مخالف) این ها شده اموراتم شده ام نقش منفی همان کارتون ها: پینوکیو تام گربه نره وروجک مورچه خوار، شایدم آدم خوار نمی خواهم این بزرگی را. کاش کودک بودم: تاب و سرسره، کارتون میدیدم، آغوش مامان، نوازش بابا. |
||