|
|
|
|
|
رودهاي تشنه ترنج هاي تلخ زندگي را آب مي دهند بوق نفرين قطار نفرت در نهانخانه تنهايي خردم مي كند هياهوي فوتبال در آزادي مترو شلوغ است از پوچي! فنجان قهوه تلخ نشانه بزرگي من است؟! ميداني ديگر ... غرور را به من تزريق مي كنند و من براي نشان دادن خريتم باري ديگر به شعاري دل مي بندم و براي سواري دادن تو را مي شكنم! دارت را به سينه كدام سيبل نشانه رفته ام؟ گام ها را براي له كردن كدام برادر ، بلند مي كنم؟ از كدامين منزل بوي آش رشته مي آيد؟! آش رشته! در كوچه هاي تاريك توهم بدنبال آرزوي نهفته در چنگال سكوتم از پنجره ها عطر خون بلند است جسد هاي برهنه در پي گورند دستان كلفت پستان مادگان را نوازش مي دهند شكم هاي تهي سگ خوري مي كنند و شكم هاي پراز تهي ، بر تخت هاي انساني! لميده اند لب هاي گرسنه بوزينه اند و لب هاي سير ، ياقوت گوشتي! مي خورند باز صبح مي شود اتوبوس ، سواري ، مترو ... كار ، بي كاري ، دزدي مي بيني؟ دستان حاذقي را كه به جيب ما فرو مي رود مي بيني؟ خران باهوشي را كه برملت سوارند اما هنوز قمارخانه بپاست خروس هاي لاري براي دختران نابالغ قمار مي كنند! و من همچنان آدرس تو را مي جويم و بدور از همه اين دغدغه ها در هجله تنهايي خويش براي انگشتان هنرمندي كه پيانو مي نوازد كف مي زنم ومن دوباره درپي آرزويم! |
||