تبليغاتX
اتهام به خود - ...و من مردم
می روم خسته و افسرده و زار ، سوی منزلگه ویرانه خویش...

یک روز از همین روز های بی تفاوت، در کوچه های خیال خویش قدم میزدم، در رویاهای احمقانه ام فقط پی خوشبختی بودم.من بودم و یک دنیا طراوت، بی صبرانه گام ها را برای رسیدن به انتهای خوشبختی بر میداشتم.

فارغ از تمام دروغ ها!

به یک باره سرم به دیوار سختی از جنس حقیقت خورد.

دیگر نتوانستم پشت سرم را ببینم، هرچه تلاش می کردم جسمم تکان نمی خورد.

.

.

.

و من مردم

خیلی ها از مردن من ناراحت بودند ولی برخی هم خوشحال ... .

پدرم اینگونه وصیت نامه ام را خواند :

............... پدرعزیزم؛ من در طول زندگیم بدخلقیهای بسیاری کردم ، چه رنجها که بخاطر جهالتم کشیدی!

ماردم...

ماردم که جسم و روحش بر اثر زحمات و رنجهایی که برایم کشیده بود همچون دستان کارگری پینه بسته بود و من کودک، نه تنها مرحم نبودم بلکه به آن زخم های عشق، نمکهایی از جنس کبر و لجاجت ریختم!

دوستان...

دوست داشتم رفیق باشم اما نارفیقی بسیار کردم.

واما تو ...

سایه محبتت همیشه بر دلم آرامش میداد، چه قول و قرار هائی داشتیم، قرار بود من و تو ما شویم ، اما انگار باید با کس دیگری ما شوی. مشکلی نیست من آن حرف هایت که میگفتی؛ بدون تو میمیرم، بدون تو دیگر زندگانی برایم بی ارزش است، بدون تو ...، همه آنها را فراموش میکنم.

وجدانت را میازار!

اینها چرند هایی است که بین همگان گفته می شود اما به ندرت حقیقت دارد ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 14:1  توسط سـوتــه دل  |