|
|
|
|
|
خدایا! خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده. بگذار هر جا تنفر است، بذر عشق بکارم هر جا آزردگی است، ببخشایم هرجا شک است ایمان، هرجا یاُس است امید هر جا تاریکی است روشنایی و هر جا غم جاری است، شادی نثار کنم. الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم پیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم. زیرا در عطا کردن است که می ستانیم ودر بخشیدن است که بخشنده می شویم ودر مردن است که حیات ابدی می یابیم. ...خدایا! بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم بی مهابا به مصاف آن بروم بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم توانایی غلبه برآن را داشته باشم بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم به توانمندیهای خود متکی باشم بگذار بجای اینکه نگران خود باشم دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید میدهد. عطایی کن تا از بزدلی فاصله بگیرم و رحمت تو را نه تنها در موفقیتهایم بلکه آن را در شکستهایم نیز احساس کنم. ما فقط برای چند سال آمریکائی،هندی،ایرانی، ژرمنی یا از هر ملیت دیگر هستیم.ولی برای همیشه بنده خداوند باقی خواهیم ماند. روح در مرز های ساخته دست بشر نمی تواند محدود بماند. وطن و کشور هرکس، انسانیت و وجدان و آزادگی اوست... . |
||
|
|
|
|
|
"هولمن هانت"هنرمند بزگ غربی، تصویری از حضرت عیسی(ع) را نقاشی کرده است که در آن مسیح(ع) در باغی ایستاده است، در یک دست فانوس دارد و با دست دیگر به دری می کوبد. یکی از دوستان"هانت" به او گفت: ــ هولمن؛ تو در این نقاشی مرتکب یک اشتباه شده ای، این در دستگیره ندارد. هانت پاسخ داد: ــ این اشتباه نیست زیرا این در قلب بشر است که تنها از درون باز میشود. در نیمه پنهان ضمیر ناخود آگاهم، به وجود تو ایمان دارم. با تک تک سلول های عاطفی ام،خوشبختی را حس میکنم. خوشبختی از آن من است، چون تو را دارم و به تو امیدوارم. حتی اگر هرگز نتوانم وجود زیبایت را درآغوش بکشم، حتی اگر هرگز نتوانم دستان مهربانت را لمس کنم، اما باز هم خوشبختم، چرا که امید به یک نگاه تو برای یک عمر دلخوشی کافیست. من خوشبختم چرا که بارها در قلبت را نوازش کردم و تا آخرین دم به امید گشایش این در روزها را شب می کنم. |
||
|
|
|
|
|
من نه از روی اختیار بلکه به اجبار! شایدم از عشق دو یار آمدم دنیا کودکی شاد و شرربار ... همه یکباره گذشت قاصد تقدیر صفحه پاره جوانی را پیش چشمم گشود از دروغ و دغل و حقه و نیرنگ پول و هوس و شهرت و ثروت پنجه در پنجه ذلت دختران و پسرانش همه بازیچه شهوت و من ساده در این خیل عظیم همچو آهوی رمیده یا غزالی بی پناه زیر تیغ چشم روبهانی گرگ سیره کو پناه؟! کو سر و سایه؟! کو نگاه عاشقانه؟! پوچی و پستی و زشتی و پلشتی ... دنبالم من از این دغدقه ها، خاطر آسوده ندارم ناگهان صیاد بی رحم تیری از جنس هوس بر نگاه گرم من شلیک کرد من ساده بی خبر...رام گشتم دل به او دادم و دام گشتم من به آغوشش پناه آوردم دست در دست رقصیدیم تا که یک روز از صدایش مرگ ریخت او نقابش برداشت حرفهای سرد و بی روح خنده های زهرآلود دیده اش این همه زشت! قلب و این همه قصاوت! هوس و این همه پستی! گرگ وحشی کنج بیشه نقش شاپرک می کرد هدفش بازی بود بازی شهوت ومنم قربانی اش! من گل نیلوفری بودم خانه ام همچون گلستان از جفا یش اینچنینم در سکوتم سپر انداخته برآبم و مرداب نشینم من گناهم چیست؟ هدفش بازی بود بازی شهوت ومنم قربانی اش! تو قربانی نیستی تو فروغ سحری موج بی آرامی جویباری تو در مرداب اگر ساکن نشستی بهر تسکین همان زخم هاست حیف است دراین قافله بازنده شوی درد است که در عشق شرمنده شوی زندگی صحنه درگیری هاست جنگ و جدل و خونریزی تو در این معرکه آبدیده شدی آنچه می افزاید ترس و واهمه را لرزش دیگر توست ریزش خاطره هاست به فراموشی بسپار آرام زندگانی کن در خاطره هستی تو...
(نکته:دوستان عزیز همانطور که در ابتدا گفتم ، این ها درد دل است ،شعر نیست!) |
||
|
|
|
|
|
چه بیرحمانه گلبرگ های نیلو فرش را شکستند
آه!...
این گل انگار غنچه ای در آغوش داشت
چقدر تنها شده...
همان ها که برایشان آبرو گذاشته بود ، حالا جواب سلام نمی دهند
درد دل را به کودکان سه ، چهار ساله بگوید یا همسایه های به خون تشنه؟!
نه...درد دل را به چاه باید گفت. . . . ساعتی بیشتر نمانده، بیا به خیل مرغانی برسیم که دامن مولا گرفته اند، شاید...
اما نه! لحظه شماری کنید. . .
مرادی شمشیر تیز می کند
ابن ملجم علی(ع) را می کشد تا به بهشت برود!
خاک بر سر این بهشت . . . چشم ها را التماس کنید
اشک ها را رها کنید
کم کم یتیم می شویم... |
||
|
|
|
|
|
بی گمان پائیز سلطان فصلهاست...
...هنوزخورشید ازاولین روز پائیز رونگرفته بود.
همچنان بی هدف گامهایم را برفرش زمین می کوبیدم تا به کنار برکه ای رسیدم که آب آن همچون
سفره سفیدی گسترده بود و کلبه ای حصیری درجزیره ای کوچک در میان آن بنا شده بود.
از لب برکه تا جزیره بجای پل، تنه سپیداری انداخته بودند که باریک بود و عبورازآن صعب.
با احتیاط ازروی آن عبورکردم و به درون کلبه رفتم، کلبه ای بود به شکل مستطیل که بام و سقف و
دیوارهایش ازشاخ و برگ وعلف پوشیده بود.
پیدا بود که کلبه را برای شکار در فصل بهار بنا کرده بودند تا شکارچیان درتوقف های چند روزه
استراحتگاهی داشته باشند.
در کف کلبه فرشی از برگ گیاهان سبز گسترده بود، در گوشه ای از کلبه کنده درختی بود که کار
صندلی می کرد. . . به! که چه آشیانه ای بود آن کلبه!
همین که ازکلبه خارج شدم خنکای نسیم پائیزی صورتم را نوازش داد.
مرغان آبی بیشه زمزمه سرمی دادند وکم کم برای شب بسوی لانه هاشان می پریدند.
سنجاقکها در نیزار به هرسو می پریدند وآخرین پشه ها را شکار می کردند.
پرندگان درساحل نوک به خاک می زدند و در پی طعمه ای برای جوجه ها بودند.
مرغابی زیبائی به رنگ قهوه ای و خاکستری درحالی که بچه هایش بدنبالش روان بودند برسطح آب
می سرید و نوک برآب میزد و با صداها ئی که می کرد، معلوم بود می خواهد بچه هایش را برای رفتن
به لانه جمع کند، اما بچه های بازیگوش به صدای مادر توجهی نمی کردند و در میان گلهای نیلوفر
که بر آب سپر انداخته بودند ، می گشتند.
کم کم سایه ای بر برکه افتاد که معلوم شد خورشید دیگر میلی به تابش براین طبیعت زیبا ندارد.
محو تماشای نیلوفر آبی بودم که بی اختیار مشتی از آب بر صورتم پاشیدم ، چه شیرین وخنک!
در کنار برکه در زیر نور مهتاب قدم می زدم که خش خش شکستن برگهای خشک،زیباترین
موسیفی طبیعت را با نت هایی از جنس پائیز می نواخت.
جیرجیر جیرجیرکها و زوزه باد در میان نیزاراین صدای دلنشین را دوچندان زیبا می نمود.
واینگونه تماشائی ترین سکانس طبیعت دراولین غروب زیبا ترین فصل زندگی بر صفحه ای از رویا های
من کلید خورد.
درود بر تمام قلبهای پائیزی. |
||